خرید بک لینک

گور پدر اینکه تنهایی پدر آدم را در می آورد!

مارتین مک دونا ی عزیز، خیلی متشکرم که "هفت روانی" را ساختی، و متشکرترم که "تام ویتس" را برای بازی انتخاب کردی!... تا منی که می دانم فردا باز با همان دردی که می پیچانداَم به دردِ نبودنش و با پتوی مچاله در میانم بیدار خواهم شد، اما همین امشب را دو ساعت لبخند بزنم لااقل... و بگویم: گور پدر اینکه تنهایی پدر آدم... ولی نه واقعا؛ خوب که فکرش را بکنی نمی شود به همین سادگی گفت گور پدرش؛ تنهایی تیشه اش تیزتر از آن است که بشود ساده انکارش کرد و گوگولی گوگولی گویان لُپِ باقیمانده ی زندگی را کشید! تنهایی برای زندگی ات "باقیمانده" ای نمی گذارد!... البته تنهایی داریم تا تنهایی، تنهاییِ پیش از بودنش خیلی هم خوب بود. تنهایی ام پیش تر جاده ای بود که چندمتر جلوتر در شیبی یا در پیچی گم می شد، و همیشه امیدی بود که چیزی پس از آن در راه باشد...، تنهایی ام اما این روزها جاده ای ست که تا بی نهایت صافِ صاف است و در تیررسِ دید؛ و تا دور، تا پایان، تا آنجا که به کوه ها می رسد، هیچ چیز نیست، هیچ چیز نیست، هیچ چیز نیست، جز خیالِ وحشت افزای تو که نکند دستِ کسی را... پشت یکی از این بوته ها... و ای وای... تنها وحشتِ پنهان در این راهِ خالی همین است، و تنها دلخوشی اش هیچ... مگر همین که شاید بروی سینما با یک پاپ کورن گنده به بغل، و دلت بازوهایش را بخواهد، و دو ساعتی را بتوانی بند شوی یکجا! و اگرنه این دوازده متر اتاق را هی باید از این دیوار بروی تا آن دیوار، از آن دیوار بیایی تا این دیوار، هی زل بزنی به گوشی، هی بروی در یخچال را باز و بسته کنی دستِ کم دویست و هشتاد و چندبار در روز، و هی زل بزنی به جاده ی بی صاحب، بترسی از تمام بوته ها، بترسی از آنجا که نکند تا آن کوه ها هزارسال پیاده روی کنی بی آنکه کسی نیمی از راه را کوله ات را برایت بیاورد و دستت را... آخ دستت را... هر که دستِ هر که را می گیرد انگار تیر حرمله بر سینه ام می نشیند! دست هایت کجاست؟ چرا با پتوی مچاله در میانم بیدار می شوم؟ چرا تنهایی گور خودش و پدرش را جمع نمی کند از جلوی چشممان گور به گور نمی شود؟! چرا نیستی؟ چرا نیستم من؟!!

پ.ن : تنهایی را ترجیح می دهم به التماس به بودنت

برچسب: نویسنده: آرتمیس نوروزی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 22:01

صفحه بندی