خرید بک لینک

یادم نمی آید، اولین باری را، که خودم را نوشته ام. از آن روز، همیشه، خودم را، نوشته ام. نشسته ام، حرف هایی را به یاد آورده ام، که نمی دانسته ام چگونه می شود گفت، و می دانسته ام که می شود نوشت. آن وقت هایی که به پانزده نمی رسید سنم، صفحه ی اول دفترها، سررسید ها، می نوشتم، کسی نباید این ها را بخواند. حالا نمی دانم کجایند. خیلی هایشان خوانده شده ست حتمن. همان موقع ها. چیزهای پراکنده ای هم، روی کاغذهای آواره ای نوشته ام، که معلوم نیست کدامشان کجاست. خط خوردگی نداشته ام هیچ وقت. یک نفس نوشته ام، و عوض نکرده ام حرفی را از هیچ کدامش. من از کنار بابا، همان بچگی هم، می گذشتم، و سختم بود بگویم که، مهم اید برایم.

من هنوز هم نمی دانم، چطور می شود، زندگی را، تا نهایتش، زندگی کرد، و آرزوهای همه را، تویش گنجاند. من هنوز هم نمی دانم، می توانم، راه خودم را بروم، بی که ته دلم لرزیده باشد، که دل دیگری، نلرزد؟ من چطور می توانم، همه چیز را با هم، بگنجانم توی ذهنم،و به همه چیز برسم؟ من چطور می توانم، وحشت نکنم، از ریختن خانه ی آرزوهای او، وقتی که من، از یک دنیای دیگر، آمده ام...

برچسب: نویسنده: آرتمیس نوروزی تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 22:01

صفحه بندی