غم وجهه ی ساده ای دارد، می آید در عمق چشم های کسی می نشیند و تا آخر عمر با او می ماند ... دنیای سنگدلی داریم . یک روزی در جایی قرار می گیری که این را زیر پوستت حس می کنی، مثل همین امشب که مجبور شدم عذر کسی را بخواهم و حتی اجازه ندهم خستگی دوازده ساعت کار از بدنش برود . حتی اجازه ندهم توضیحی بدهد ... غمِ عجیبِ چشم هایش قلبم را شکست . خواستم دست هایم را دور شانه هایش بندازم و بگویم چاره ای ندارم ومن هم مجبورم، بگویم می دانم دنیای سنگدلی داریم، بگویم تقصیر من نیست و من می توانم درک کنم، بگویم کاش این من نبودم که اینها را می گوید، اما ایستادم سر جایم و از قوانین حرف زدم از فرصت هایی که در اختیارش گذاشته ام از اشتباهاتش .... و تمام راه از محل کار تا خانه را چشم های مغموم بیست و هفت هشت ساله اش، دهان خشک شده از خستگی اش، دست های بزرگ مردانه اش و آن جمله ی آخر که ٔ"من به این کار احتیاج دارم" را مرور کردم و حالم از همه چی به هم خورد ... دنیای سنگدلی داریم .
پس نوشت: حالا که تمام چاله چوله های روحم را با کار پر کرده ام، دلم می خواهد کسی باشد که من را از خودم بیرون بکشد و بگوید: هی تو تنها نیستی .
برچسب:
نویسنده: آرتمیس نوروزی